محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
674
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
شنيدى كه اگر مرا يار بودى من على را بكشتمى . پس اين زن او را گفت : يار يافتى ، و او را به نزد عبد الرّحمن ملجم برد و هر دو بيعت كردند . و مردى بود از بنى اشجع نامش شبيب بن بجره ، او نيز هم مذهب خوارج داشت و همى گفتى اگر توانستمى على را بكشتمى . پس عبد الرّحمن با اين مرد سخن بگفت و وردان را با او گرد آورد ، و هر سه با هم يار شدند و بيعت كردند و همى بودند تا آن روز كه وعده كرده بودند . پس آن روز وقت سپيده دم عبد الرّحمن و شبيب به مزگت اندر بنشستند يكى از آن سو و يكى از اين سو . گفتند چون اندر آيد هر دو شمشير بزنيم تا اگر يكى خطا آيد يكى راست آيد . وردان را گفتند تو پيش مسجد اندر بنشين تا اگر زخم ما خطا شود و مردمان به سر ما آيند و به گرفتن ما مشغول شوند ، تو از آن سوى ديگر خود را درانداز و شمشيرى زن . پس بر اين بيعت كردند . و چون على عليه السّلام از در مزگت اندر آمد و ابن ملجم على را بيافت ، شمشير بزد و شمشير به پهلوى على اندر آمد . و گروهى گفتند بر سرش زد و به دو نيم كرد . و على رضى الله عنه بانگ كرد كه بگيريد . مردمان مشغول شدند تا او را بگرفتند و شبيب و وردان بجستند . شبيب به ميان مردمان اندر شد و نيافتند ، و وردان به خانه اندر شد ، و مردم از پس او اندر شدند و او را بكشتند . و على را برگرفتند و به خانه بردند . و عبد الرّحمن ملجم را پيش على بردند . على گفتا : چرا چنين كردى ؟ گفتا : زيرا كه خون تو حلال ديدم از بس مسلمانان كه بكشتى و خون بناحقّ كه بريختى . على مر حسن را گفت : اين را [ 278 b ] نگاه دار ، اگر من از زخم او بميرم او را بكش ، و اگر بهتر شوم دانم كه او را چه بايد كردن . پس حسن او را به خانه برد و بسته همى داشت . پس ديگر روز امّ كلثوم سوى حسن آمد و همى گريست . عبد الرّحمن ملجم را ديد بسته ، گفتا : اى ملعون ، امير المؤمنين على امروز بهتر است و ترا بتر . ابن ملجم گفت : اگر پدرت بهتر است و مرا بتر ، تو چرا همى گريى ؟ من اين شمشير به هزار درم خريدم و هزار درم بدادم تا زهر آب دادند ، و آن چنان است كه اگر بر كوه زنم هلاك شود . پس دوم